سه روز…
سه روزی که مثل برق و باد گذشت، اما ردی از نور و آرامش برای همیشه در قلبمان ماند.
دختران عزیز…
در این سه روز، با شما خندیدیم، با هم گریه کردیم، کنار هم بیدار شدیم، فیلم دیدیم و در میان همین لحظههای ساده و صمیمی، دلهایمان را به خدا سپردیم.
این سه روز، تنها گذر زمان نبود؛ مهمانی دلها در خانه خدا بود.
روز آخر، وقتی ساکم را میبستم، دلم آرام نگرفت.
غمی شیرین در گوشه قلبم نشست.
با خود اندیشیدم: آیا واقعاً بارم را از اینجا جمع کردهام؟ یا چیزی از من، همینجا مانده است؟
آیا وقتی از این در بیرون بروم، درونم هم تغییر کرده؟
و چگونه میتوان این حال خوب، این نزدیکی و این آرامش را نگه داشت؟
دلتنگی، بیاجازه آمد…
دلتنگ تکتک شما دختران نازنین شدم.
آن نگاههای پاک، لبخندهای صادقانه و دلهایی که ساده و بیریا با خدا سخن میگفتند.
حالا، تنها دیدن عکسهایتان و مرور خاطرات این سه روز، مرهم این دلتنگی است…
و چه مرهم شیرینی.
باشد که این مجلس نورانی، آغازی باشد برای راهی روشنتر؛
برای برنامههایی عمیقتر، زیباتر و جذابتر در مسیر رشد، ایمان و شادی دختران عزیزمان.
خدایا…
این دلهای پاک را در پناه خودت نگه دار